





|
سلام سلام سال نو مبارک ، بهارسبزتون سبزتر، سلامتییتون پابرجا ، سال خوبی داشته باشید. امیرعلی کوچولوی ما در بهار 1391 بیست ودو ماهه است . دایره ی کلماتش داره گسترده تر میشه و کلمات جدیدی یاد گرفته .به دخترخالش مهسا میگه (مهجا )که شامل خاله و دخترخاله کیمیا هم میشه ،به خرگوش میگه (سردوش) به گربه میگه (بوبه )، جملات دو کلمه ای هم میگه مثل بابا رفت ، مامان اومد ، برو ، نای نای میخونه واسه خودش و میرقصه ، پسر نازم بعد تعطیلات عید کمی سرما خورده بود و بیحال بود ولی دوسه روزیه که بهتره شکر خدا ، اشتهاش خیلی کمه و میوه رو بیشتر از هرچیزی دوست داره . وقتی شیر میخواد میاد میگه مامان شیش ، یا میگه مامان آبا ، وقتی دعواش میکنم زود میره پیش باباش و با ناله میگه بابا مامان ، یعنی مامان و دعواش کن ، خلاصه از کارایی که میکنه هرچی بخوام بگم بازم کم میارم ، آخه خیلی از کاراش گفتنی نیست دیدنیه ، الهی مامان قربونش بره . هرچقد سعی میکنم بیشتر بیام و سربزنم نمیشه ، انگار وقت کم میارم با این کوچولوی شیطون . به هر حال برای همتون آرزوی شادی در سال نو رو دارم .
کوچولوی شیرین ما 20 ماهه شدنت مبارک. حالا که 20 ماهه شدی کوچولوی من داری روزبه روز شیرینتر میشی ، از ماه پیش شروع کردی به مامان گفتن الهی فدای اون ماما گفتنت بشم . عزیزم روز به روز داری کلمات جدیدتری یاد میگیری و من خوشحالم که انقد پسر شیرین زبونی دارم . دندونای جلوت کامل شده و کم کم داری دندون عقبیهات رو هم در میاری یعنی الان دقیقا 16 تا دندون تو اون دهن کوچولوت داری . خوشگل مامان گاهی وقتا چنان با کله میخوری به زمین که دل مامان ریش ریش میشه و کلی خودش رو سرزنش میکنه که چرا بیشتر مواظبت نبود . مخصوصا یکبار چنان از روی مبل پرت شدی روی زمین و پشت سرت چنان با صدا خورد به سرامیک که اندازه ی یه گردو باد کرده بود و مامان از شدت ترس داشت گریه میکرد ، تا اینکه بابایی از راه رسید و سریع خواستیم ببریمت دکتر ولی چون قبلش رو سرت یخ گذاشته بودم ورمش کمی خوابیده بود و بابا گفت بزار منتظربشیم اگه ورمش نخوابید ببریمت دکتر که شکر خدا ورمش در عرض یک ساعت خوابید ولی من که خیلی ترسیده بودم و الانم وقتی فکرشو میکنم میترسم که خدایی نکرده اگه اتفاقی برات می افتاد چکار می کردم و خودمو چه جوری می بخشیدم ؟ خدایا خودت مواظب فرشته های کوچولویی که بهمون ارزانی کردی باش . خدایا شکر بابت سلامتی که به خودمون و کوچولوهامون دادی . خدایا همه ی کوچولوهایی رو که کسالتی دارند خودت شفاشون بده و دل پدر ومادراشون رو شاد کن . الهی آمین
سلام سلام صدتاسلام وای چقد دوربودم از دنیای مجازی ؟ عرضم به حضورتون که این امیرعلی خان شیطون ما داره روز به روز بزرگترو شیرینتر میشه و دایره ی لغاتش گسترده تر شده ، کلماتی که تا این تاریخ یاد گرفته در 18 ماهگی عبارتند از : بابا - عزیز ( مادربزرگش )- جوجه - جیگر -شیدا( عمش) - آیدا ( نوه پرستارش) - هاپودا ( هاپو) - دردر ( گردش و دریا ) - دایو ( دایی) فعلا قندکم نمی تونه کلمه میم رو ادا کنه و مامان نمیگه ولی انقد از زبون بازکردنش خوشحالم که راحتش گذاشتم تا خودش یه روز بتونه بگه مامان . خیلی دوستتون دارم و سعی میکنم زود زود بهتون سربزنم .
سلام به همه ی دوست جونای خودم . امیدوارم روزگار خوبی داشته باشید . خیلی وقته که وقت نکردم بیام آپ کنم . از خیلیها هم بی خبرم . امیرعلی کوچولوی ما داره بزرگتر و شیرینتر میشه . یک هفته ای هست که راه افتاده و تقریبا داره مستقل میشه . کمی دیرهست ولی نمیدونید چقدر خوشحالم از این موضوع . هنوز زبون بازنکرده البته آواز می خونه ولی بابا مامان نمی گه . به هرحال این نیز بگذرد . هنوز تا 18 ماهگی وقت داریم . تقریبا یک ماهی هم بود که چهاردست وپا راه میرفت . آخه از ده ماهگی بصورت نشسته راه میرفت و چهاردست و پا رو یک ماهی هست که یاد گرفته . درضمن خودش به تنهایی از همون موقع تونست از جاش بلندشه و بشینه . خلاصه که این گل پسری ما کلی تو این دوماهه پیشرفت کرده و من خیلی خوشحالم که کلی از نگرانیهام برطرف شده و صدالبته یه سری نگرانی دیگه اضافه شده . خلاصه کودک نوپا یه سری مراقبتهای خاص می خواد که امیدوارم ازپسش بربیام . البته گل پسری گاهی اوقات زمین خوردن رو تجربه کرده ولی خداروشکر چیز مهمی نبودن . دکوراسیون خونه رو یه تغییراتی دادیم تا پسری راحت باشه و ما هی مجبور نباشیم بهش تذکربدیم که دست نزن و از این حرفا. بلاخره بچست و بازیگوش . الحمدالله خوابش هم رو نظم افتاده و کمتر اذیت میشه . از دوماه پیش هم اصلا شیر منو نمی خوره و شیرم کاملا خشک شده . هرکاری کردم نخورد و البته من هم اصراری نکردم . بلاخره 13 ماه کامل شیرخورده و جای نگرانی نیست . فقط کم کم باید از شیشه هم بگیرمش و به لیوان عادتش بدم البته موکولش کردم به بعد 2 سالگی اش . چون نصف شبا اذیت میشه اگه شیشه نخوره . شکر خدا روزهای آرومی رو داریم سپری می کنیم و تنها نگرانی اخیرم اینه که دنبال یه مهد خوب واسش می گردم آخه راستش تا حالا امیررو میزاشتم پیش پرستار مادرشوهرم ولی تازگیا خواهرشوهرم از این موضوع ناراحته و به همسری گفته بچتون و مادرش نمی زارن پرستار به مادرمن برسه . خلاصه هنوز از دردسرهای این خواهرشوهر بدذاتم خلاص نشدم . بزرگی خدارو بنازم که خانواده شوهرش یه آب خوش نمی زارن از گلوش پایین بره و دایم تو خونه با شوهرش و خانوادش درگیره . ناسلامتی تازه عروسه ولی به خاطر اخلاق گندش خانواده شوهرش هم از دستش عاصی شدن . اینه می گن دنیا مکافات عمله . بگذریم از غیبت ، لطفا اگه نظراتی در مورد مهد گذاشتن پسرم تو این سن دارید بهم بگین آخه یه عده میگن هرچه زودتر بزارینش مهد زودتر عادت می کنه ، بعضی ها هم می گن تو این سن بچه تو مهد اذیت میشه و بزار دو سالش تموم شه بعد . ولی آخه چاره دیگه ای ندارم لطفا کمکم کنید. دوستتون دارم و منتظر نظراتتون هستم
|
ABOUT
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم من و همسرم سال 84 عقد کردیم و سال 85 باهم زیر یه سقف رفتیم . سال 87 یه نی نی ناز 10 هفته ای رو از دست دادیم و حالا امیرعلی نازم در 23 خرداد 1389 کلبه ی کوچولومون رو روشن کرد . MENU
Home
|